درآمدی بر تجربه‌ی نو شدن

درآمدی بر تجریه‌ی نو شدن

نخستین لحظه‌ی تولد انسان را به یاد آر. مادر چه رنج عظیمی را برای تولد و حضور یک انسان تاب می‌آورد. گویی او نیز از شدت درد، مرگ را تجربه می‌کند تا تولدی را به بار بنشاند. از آن پس تو نیز برای تولدی دوباره ابتدا باید کمی بمیری و این همان تحول و نو شدن است. انسان عبور فصل‌ها را به نظاره می‌نشیند، از گذر عمر شکوه می‌کند و هنگام رسیدن زادروزش جشنی برگزار می‌کند تا اندکی از روزمرگی های پیشین رها شود. اما این تنها تحول فیزیکی است.

در طبیعت چرخه‌ی فصل‌ها چگونه از پی هم می‌گذرند و تکرار می‌شوند و نو شدن را جلوه می‌کنند؟

این فصول مختلف، فصول دگرگونی، تولد و در نهایت تحول است و این به خودی‌ خود در طبیعت وجود دارد. اما این چرخه در آدمی چگونه است؟ انسان با رنج و کوشش، یا شاید هم بدون تقلا چون جنین که در رحم مادر زندگی می‌کند و تلاشی برای رشد خود نمی‌کند، مسیر رشد را طی می‌کند یا چون شکوفه‌ها در طبیعت دوباره آن را به دست می آورد.

در طبیعت درخت یگانه است. سنگ از ابتدا به همین شکل بوده است. چرا که پیوندش با طبیعت هماهنگ است. اما آدمی باید انسان بشود. باید مسیر یگانگی را طی کند. انسان با الگوی‌ طبیعت، با الهام از طبیعت می‌تواند دگرگون شود. نقطه‌ی آغاز دگرگونی و‌ بیداری روحی در همگان اتفاق نمی‌افتد. وضعیت اولیه انسان خواب است. بیهوشی است. برای بیدار شدن رنج را متحمل می‌شوی. هرکسی نمی‌تواند از بهار پا به تابستان بگذارد. از پاییز پا به زمستان و دوباره تکرار همین چرخه … انسان اگر اسیر اراده‌ی خود باشد و تنها گذر سال های کودکی و نوجوانی و جوانی اش را به تماشا بنشیند، حتی اگر هشتاد سال داشته باشد، باز هم نیاز به بیدار شدن دارد. روح، سفر طول و درازی را باید طی کند تا به جان برسد و در جان بنشیند تا آدمی بتواند بایستد، و به سوی رهایی، راهی شود. اما راه رهایی چیست؟ آیا اصلا راهی به سوی رهایی وجود دارد؟

از نگاه بودا، زندگی سراسر رنج است و برای رهایی از رنج های زندگی، انسان باید رنج ببرد. اما رنج اولیه نتیجه‌ی توهم است. تنها جهان بیرون را می‌بینی و خودت را نمی‌بینی. گویی چشمانت در مقابل درونت بسته است. به عقیده‌ی مارگریت یورسنار محل تولد واقعى‌مان جائی‌ست كه براى اولين بار نگاهى هوشمندانه به خودمان می‌اندازيم. آگاهی، رنج است. تحول و نو شدن نیازمند آگاهی است. بیداری، رنج کشیدن را می‌طلبد. یکی از مضامین فیلم بهار تابستان پاییز زمستان وبهار کیم کی دوک، کشتن است. کشتن دیگری، کشتن خودت است. کشتن خودت تولد دوباره تو است و انسان برای تولد دوباره باید رنج بکشد. مردن را قبل از مرگ می‌آموزد تا متولد شدن را یاد بگیرد.( مرگ قبل از مرگ.) انسان تا زمانی که آگاه نشده باشد و در چرخه‌ی خواب، روز ها را سپری کند، قاتل خود است. نه به معنای حقوقی بلکه فراتر از آن.

درآمدی بر تجریه‌ی نو شدن

پس لحظه‌ی بیداری انسان، چگونه خواهد بود در جهانی که مدام در حال تکرار اما تغییر است؟

روح آدمی آنگاه که بر کالبد جان می‌نشیند بیدار می‌شود. حال سوال این است که جان چگونه بر جهان بنشیند تا هوشیار شود؟ زمانی که جان با جهان مماس و منطبق شود، دیگر نه گذشته‌ای را از دست می‌دهی نه آینده ای را. چون چیزی جز زمان حال وجود ندارد. آدمی هر لحظه با جان و جهانش در تمامیت به سر می‌برد و اینجا همان نقطه‌ای ست که شاملو می‌گوید:

تنها تو

آنجا موجودیت مطلقی، موجودیت محض

و بدین‌سان لحظه‌ی اکنون تمام دارایی تو می‌شود.

به تعریف شاعران دوره‌ی باروک، جهان بی‌ثبات است و بی‌وقفه در حال دگردیسی است. جایی که اشیا و انسان با حضور کوتاه خود همچنان متحمل تغییر می‌شوند. جهان به مثابه یک هرج و مرج و جست و جو برای یک نقطه ثابت تا بدان‌جایی که قادر باشد لحظه‌ای کوتاه در آن لنگر بیاندازند و آرام گیرند و اغلب آن را در مرگ پیدا می‌کردند. این تولد دوباره به انسان امکان فرار از بی ثباتی جهان و زمان را می دهد. در مقابل این جهانِ‌ متغیر، متناقض و انسان شکننده، آدمی با آگاهی از حقیقت خود و جهان نو شدن را می آموزد.

به زعم میشل دو مونتنی انسان ذاتا موجودی موج دار و متنوع است. عقایدش را تغییر می‌دهد و تکامل می‌یابد. جهان که سرشار از تناقضات است نیز تغییر می‌کند، همچون طبیعت. و این همان پژواک بسیار واضح از دیدگاه دوره باروک است که در این جهان همه چیز بی‌وقفه می‌لرزد و حرکت می‌کند.

انسان لحظه‌ای بسان قایقی روی موج خروشان رودخانه حرکت می‌کند و برای غرق نشدن همراه با تلاطم رود، بالا و پایین می‌رود. خود را با جریان جاری آب منطبق می‌کند تا بتواند پیشروی کند و لحظه‌ی بعد مجسمه سازی می‌شود که در مسیر زندگی خودش را می‌تراشد و خلق می‌کند. از  رنج تراشیدن و خراشیدن سنگ درونش به آگاهی می‌رسد.

اگر لحظه‌ای به دوران کودکی باز گردیم درمی یابیم هر تجربه‌ای نزد کودک، آنگونه به نظر می‌رسد که بار اول رخ داده است. او می‌سازد اما تلاشی برای نگه داشتن نمی‌کند، نه به آن معنا که درکی از آینده ندارد، خواه ‌ناخواه با آن مواجه می‌شود، اما در این لحظه کودک چه چیزی را در اختیار دارد؟ زمانِ‌ حال را. پس نمی‌کوشد لحظه‌ی حال را دگرگون کند، آن را به غایت زندگی می‌کند، در واقع همان جمله‌ی کلیشه‌ای که می‌گوید مقصد همان مسیر است و نتیجه برای او مفهومی ندارد.

تجربه‌ی کودک بدون هیچ فهم همیشه از قبل و انگاره ای شکل می‌گیرد. از این رو تجربه او ناب است و منجر به ایجاد فهم منحصر به فردی می شود. دقیقا بر خلاف ما جماعت به بلوغ رسیده. وارد هر تجربه‌ای می‌شویم با پیش فرض های خود آن تجربه را لمس کنیم ازین رو سالیان بسیاری است که ما آدم های عاقل و بالغ تجربه‌ای خاص و منحصر به فرد و سرشار از شگفتی را لمس نکرده‌ایم. کودک هر اتفاق و تجربه‌ای را به شگفتیِ نخستین بار مشاهده می‌کند. هر بار که با اسباب بازی هایش مشغول می‌شود، آن ها به‌گونه ای بر او پدید می‌آید که بار اول با آن ها روبرو شده؛ همان قدر بکر و تازه. تکرار برای کودک معنایی ندارد و هر بار شگفت زده می‌شود. تو گویی جهان او دم به دم در حال زاده شدن است. زیرا کودک بی وقفه در حال کشف و شهود است.

انسان بالغ هم نمی‌تواند ادعا کند دوبار در یک رودخانه شنا کرده است. زیرا رودخانه نیز در جریان است و انسان نیز دیگر شباهتی به آن لحظه‌ی شنا کردن خود ندارد. او نیز تغییر کرده است.
آدمی بزرگ می‌شود، در دایره‌ی پیش فرض ها و تعصب هایش، رژه می رود و تنها تجربه و اتفاق هایی را پذیرا می‌شود که در گذشته آن‌ها را لمس کرده است. این پذیرایی منجر به پذیرش نمی شود چرا که اگر آدمی خویشتنِ خویش را آن‌گونه که بود و هست بپذیرد، به سمت جلو حرکت می‌کند. بسان کودک کشف می‌کند و جهانش را خلق می‌کند حال آن که ما مدام درخودماندگی را تجربه می‌کنیم چون در پذیرش پدیده‌ها نیستیم بلکه تسلیم آن چه رخ داده می‌شویم. آدمی می‌گوید آمادگی دارم اما چون لاک‌پشتی در لاک خودش پنهان شده است. قابلیت آمادگی با گذر زمان از بین می‌رود، در حقیقت جامعه با برچسب زدن آن خلاقیت را از او‌ می‌‌گیرد. تاب پذیرش را از دست می‌دهد و انعطاف ناپذیر می شود. آن لایه سفت و‌ سخت؛ انگاره‌های ما، ما را از دیدن حقیقتِ پدیده‌ها دور می‌سازد، ما همان کودک‌ایم، اما جامعه این توانایی را ازما می‌گیرد که دیگر در برابر اشیا و پدیده ها در پذیرش به سر نمی‌بریم. به زعم مرلوپونتی رابطه‌ی بین آگاهی و جهان چون قلاب‌هایی به هم بافته و متقاطع است، دیگری را گیر می اندازد.

«همان طور که من می‌توانم چیز‌های موجود در جهان را ببینم، خودم هم امکان دارد که دیده شوم، چون من خود از جنس جهان ساخته شده ام. وقتی شیئی ای را با دستم لمس می‌کنم، آن شی هم دست مرا لمس می‌کند. من با چیز‌ها مواجه می‌شوم چون برای چیز های دیگر مواجه پذیر هستم.»

انسان با هر بار دیدن و شنفتن، نه دیدن و شنیدن از قبل، بلکه بسان کودک دیدن و شنیدنی سرشار از تجربه ناب، فهم جدیدی را به دست می‌آورد و این تجربه‌ای همان عاری از قضاوت‌ها و پیش داوری‌های انسان بالغ است و همین امر شگفتی و نو بودن جهان را جلوه می‌کند. اینکه تو به پدیده ها اجازه ی پدیدار شدن بدهی.

در اندیشه‌ی خیام، انسان هر لحظه با مرگ مواجه می‌شود. پایه و بنیان جهان، نیستی است. راه گریز از نیستی، دَم را زندگی کردن است و این همان سرزندگیِ نو شدن را پدیدار می‌کند.

این یک نفسِ عزیز را خوش می دار

کَز حاصلِ عمرِ ما همین یک نفس است

زیرا زندگی گذرا است و آدمی باید دم را غنیمت بشمارد.

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه‌ی خاک ما تماشاگه کیست

آدمی حیاتی ندارد جز همانی که اکنون می‌زید.

ژرفا حقگو
ژرفا حقگو

کارشناسی زبان و ادبیات فرانسه

کارشناسی زبان و ادبیات فرانسه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *