اینجا و اکنون: دیدگاه من | مقاله‌ای از بتی جوزف

اینجا و اکنون دیدگاه من بتی جوزف

نویسنده در این مقاله دیدگاه ویژۀ خود را دربارۀ کار تحلیلی تشریح می‌کند. او بر کار کردن در اینجا و اکنون تاکید دارد. برای مثال تعبیرهای ارائه شده از سوی وی از آنچه بیمار در جلسه می‌گوید ریشه می‌گیرد، او تاریخچه بیمار را در نظر دارد اما اجازه نمی‌دهد این موضوع تعبیرهای وی را هدایت کند. تحلیل بر آن است که درک کنیم چرا چیزی اکنون و به این شیوه گفته می‌شود و چه تاثیری بر رابطۀ تحلیلی دارد. اصطلاح «اینجا» به آنچه در اتاق درمان بین تحلیل‌گر و بیمار رخ می‌دهد نظاره دارد، اما نسبت به واقعیت بلاواسطۀ بیمار در جهان واقعی‌اش و زندگی روزمرۀ وی نیز بی‌تفاوت نیست. کلمۀ «اکنون» نیز به آگاهی از زمان باز می‌گردد که تنها شامل گذشته و آینده نیست، بلکه بر وضعیت بیمار در لحظۀ تحلیل که دائماً در حال تغییر است نیز دلالت دارد. نویسنده معتقد است با کار بر زمان حال بیمار به میزان بیشتری احساس لنگر انداختن می‌کند و بیمار و تحلیل‌گر می‌توانند آنچه در حال وقوع است را مشاهده کنند؛ برای مثال این که چگونه اضطراب بیشتر یا کمتر می‌شود یا چگونه دفاع‌ها بسیج شده یا کاهش می‌یابند. در این وضعیت هم بیمار و هم تحلیل‌گر به جای تمرکز بیشتر بر نظریه، حرکت و تغییر را مشاهده می‌کنند.

اینجا و اکنون: دیدگاه من

اگر بخواهم به گذشتۀ حرفه‌ای خود نگاه کنم، متوجه می‌شوم که کار من به طور فزاینده‌ای بر آنچه میان بیمار و تحلیل‌گر در اتاق درمان روی می‌دهد متمرکز بوده است، یا به بیان دیگر کار من اینگونه شروع شده است. امروز مایلم به شکلی خلاصه به این موضوع فکر کنم. آنچه در این میان واضح است این است که شیوۀ مذکور به بیمار و تحلیل‌گر اجازه می‌دهد احساس لنگر انداختن بیشتری داشته باشند.

منظور من از کار کردن بر روی اینجا و اکنون چه به صورت کلی آن و چه به صورت امری لحظه‌ای بر درک من از واقعیت روانی بیمار و تحلیل‌گر استوار است. در درجۀ اول من مایلم تعبیرهایی ارائه دهم که بر آنچه بیمار در جلسه انجام داده یا می‌گوید استوار باشد، و تاریخچۀ وی در پس ذهنم باقی بماند و در نتیجه از ارائه توضیحات کلی اجتناب کنم. بیمار ممکن است به من بگوید مادرش آنقدر شکننده بوده که حتی وقتی او (بیمار) سن کمی داشت نیز لازم می‌دانست مراقب مادرش باشد. در این موقعیت ممکن است تجربه‌ام از کار با وی این امر را بر من روشن کند که منظور بیمار من هستم، اما من شک دارم که برای او مفید و برای من متقاعد کننده باشد که پیش از آن که در جلسه این موضوع آشکار شود من به آن اشاره کنم، اما این امر به من هشدار می‌دهد که بررسی کنم مثلاً آیا من زیادی با مراقبت حرف می‌زنم، یا لحنم زیادی ظریف بوده است و …، و اگر چنین است شاید او مرا به گونه‌ای آگاه یا ناآگاه اینطور دیده است که به جای ارائۀ تعبیری سر راست در حال طفره رفتن از گفتن نگاهم به او بوده‌ام. سپس این امر می‌تواند به من دیدگاه کلی‌تری بدهد، مثلاً ممکن است بفهمم در بیشتر جلسات من و بیمارم چنان مراقب حرف زدنمان بوده‌ایم که هردوی ما احساس کرده‌ایم تعبیرها تنها «تعبیر» هستند و نباید بیش از حد جدی گرفته شوند و من در این امر با بیمار تبانی کرده‌ام.

اما این اظهارات دربارۀ مادری بسیار ضعیف همچنین می‌تواند واجد معانی دیگری باشد، برای مثال بیانگر چیزی باشد که وی از تجارب پیشین خود به دست آورده است و از این طریق نگذارد تحلیل‌گر واضح و شفاف باشد. این احتمالات مسیرهایی هستند که از طریق آن تلاش می‌کنیم بفهمیم در اینجا و اکنون چه چیزی در حال رخ دادن است و نه تنها معنای آنچه گفته می‌شود، بلکه این امر که چرا گفته می‌شود، چرا به این شکل گفته می‌شود و تاثیرات آن را دریابیم.

هنگامی که ما از اصطلاح  اینجا و اکنون استفاده می‌کنیم، کلمه اینجا به آن چه میان دو فرد حاضر در اتاق می‌گذرد ارجاع دارد، اما علاوه بر آن بر واقعیت بلاواسطه و اغلب انضمامی فرد نیز دلالت دارد؛ برای مثال ممکن است بر بدن اتاق تحلیلگر متمرکز شود. این جنبه مخصوصاً در بین بیمارانِ به شدت سایکوتیک قابل مشاهده است. برای مثال، کودکی بیمار در نقطه‌ای از تحلیل خود تا حد زیادی از ورود به اتاق بازی ناتوان بود؛ اتاقی که بر روی دیوارهای آن خط نویسی کودک دیگری به جا مانده بود که شکل آتش‌فشان داشت. اینجا یعنی اتاق من برای او تبدیل به ابژۀ وحشت شده بود و هنگامی که وارد آن شد نیز به شدت مضطرب بود و تا حد امکان در برابر دیوار رو به رویی قرار می‌گرفت.

مفهوم اینجا همچنین بر این امر نیز دلالت دارد که دنیایی بیرونی وجود دارد و من دوست دارم این ارتباط را جایی در پس ذهن خود حفظ کنم_و شاید لازم است آن را مد نظر داشته باشم_ تا بتوانم درک کنم آنچه در اتاق درمان می‌گذرد چه پیامدی بر زندگی روزمرۀ بیمار دارد. برخی بیماران به گونه‌ای ناآگاه در برابر این پیوند مقاومت خواهند کرد و نوعی pas de deux [1] عاطفی را با تحلیل‌گر ایجاد خواهد کرد. این امر نیز به خودی خود نیاز به درک و تفسیر دارد.

اما هنگامی که ما دربارۀ کلمۀ اکنون صحبت می‌کنیم در حقیقت به درک فرد از زمان نیز اشاره کرده‌ایم، و این کلمه نه تنها گذشته و آینده، بلکه بر آگاهی بیمار از وضعیت لحظۀ حاضر نیز دلالت دارد و این امر امری پویا است و هرگز نمی‌توان آن را به شکل ایستایی دریافت و لحظه به لحظه نیز در حال تغییر است. تحلیل‌گر در موقعیتی قرار دارد که شاهد جنبشی است میان نیروهایی که در بیمار فعال‌اند و به ارزیابی آنان می‌پردازد. این عوامل خواه ناخواه در تحلیل‌گر نیز پاسخ‌هایی را برانگیخته می‌کند که به درک وی از بیمار کمک می‌کند. از این زاویه خواست تحلیل‌گر برای درک تغییر در پویایی‌های بیمار بدون استفاده از مفاهیمی چون پیشرفت یا پسرفت _بلکه دیدن فرایند به عنوان شیوه‌ای که بیمار اکنون عمل می‌کند_ نوعی احترام به نیازها و دفاع‌های بیمار است.

اینجا و اکنون دیدگاه من بتی جوزف

من بسیار علاقه‌مندم تا جنبشِ موجود در جلسه را، مخصوصاً تداعی‌های بیمار و پاسخ‌های وی به تعبیرهای ارائه شده، بر اساس لحظۀ اکنون بازشناسی کنم. هنگامی که تحلیل‌گر تعبیری ارائه می‌دهد، موقعیت تغییر می‌کند، ممکن است بیمار پاسخ بدهد یا نه، اضطراب افزایش ‌بیابد و دفاع‌های جدید به سرعت بسیج شوند، یا این لحظه منجر به نوعی رهایی ‌شود، تنش کاهش ‌یابد و بیمار نسبت به درمانگر نوعی گرما (کشش) را احساس کند. ماهیت پاسخی که بیمار می‌دهد به ما کمک می‌کند تا دربارۀ اضطراب بیمار بیشتر بدانیم، برای مثال ممکن است در پس آن یک دروغ وجود داشته باشد. نحوۀ جنبش جلسه همواره درحال تغییر است، تغییر در ماهیت دفاع‌ها و نیاز به آنان، تغییر در درک ابژه و تغییر در احساس نسبت به ابژه. بنابراین ما از فرصت دیدن یک فرم نصفه و نیمه برخورداریم که ممکن است به سوی یک تغییر با دوام روانی برود. مزیت دیگر تلاش برای درک بیمار و مسائل او در لحظۀ اکنون این است که به ما این امکان را می‌دهد تا به یکدیگر متصل شده و شروع به درک مقادیر اندک اضطراب یا هیجان کنیم، و دریابیم [آن اضطراب یا هیجان] چگونه ایجاد شده یا انتقال پیدا می‌کنند، چگونه انباشته شده یا از آن فرار می‌شود که این امر باعث می‌گردد بیمار در بعدها دچار حملات اضطرابی شود.

در اینجا باید تاکید کنم با این که توجه بر تغییرات لحظه به لحظه در جلسۀ تحلیل اهمیت بسیاری دارد، اما همچنین [این توجه دائمی] همواره ممکن است باعث شده تا بیمار احساس خطر، مورد آزار قرار گرفتن و گیر افتادن کند. طبیعتاً تحلیل‌گر باید سعی کند از این امر آگاه گشته و نسبت به وضعیت ذهنی بیمار، نیاز او به توضیح و کشش ذهنی‌اش حساس باشد.

 کار در اینجا و اکنون همانطور که توضیح داده‌ام نه تنها بر آگاهی لحظه به لحظه بر وضعیت بیمار، که بر آگاهی بر وضعیت تحلیل‌گر و آنچه بر او تحمیل شده نیز مربوط است. من مثالی از هنگامی که یک تحلیل‌گر دریافت که از گفتن نظرش به بیمار می‌ترسد و تفره می‌رود، زدم. این امر برای من این معنا را می‌دهد که با وجود این که دانش نظری و تکنیکی ما ابزار کار ما است، توانایی ما در به رسمیت شناختن آنچه احساس و تجربه می‌کنیم و تردیدهای ما دربارۀ تجربۀ خودمان_در حقیقت واقعیت روانی ما_ اساسی‌ترین ابزار ما است. در غیاب این ظرفیت ما با فقدانی مهم در ارتباط و درک بیماران‌مان رو به رو هستیم.

فروید انتقال را به عنوان جنبه‌هایی از تاریخچۀ بیمار می‌دانست که در رابطه بیمار و تحلیل‌گر تکرار می‌شوند. ملانی کلاین بیش از آن نشان داد که جنبه‌‎هایی بسیار ابتدایی از رابطۀ کودک و والدش درونی‌سازی شده و جهان درونی روابط ابژه‌ای ما را می‌سازد و جنبه‌هایی از این ابژه‌های درونی بر رابطۀ بیمار و تحلیل‌گر فرافکنی می‌شوند که این امر انتقال را می‌سازد. من پیشنهاد می‌کنم که ما در جلسه به گونه‌ای لحظه به لحظه تغییر می‌کنیم، از آنجایی که قادریم عناصر اساسی گذشتۀ بیمار را در جلسه بازشناسی کنیم، قادریم دریابیم که گذشتۀ او چگونه شکل گرفته است. یک مثال ساده این است که «تحلیل‌گر یک تعبیر ساده ارائه می‌دهد، اما این امر بیمار را به شدت مضطرب و خشمگین کرد و او این ایده را مطرح کرد که تحلیل‌گر وی را سرزنش و مسخره کرده است. اما این پاسخ پرخاشگرانه برای درمانگر نه به عنوان یک سوتفاهم شدید، که به صورت نوعی فشار و تحکم در بیمار برای درک کردن معنا شد». اگر این وضعیت در تحلیل تکرار شونده باشد و تحلیل‌گر از این فشار آگاه شود، ممکن است به ما دربارۀ تجربۀ فشاری که بیمار پیش‌تر، مثلاً در ارتباط با پدری که بر او فشار وارد می‌کرده یا لااقل کودک چنین تصور می‌کرده، ایده‌هایی بدهد، و به این ترتیب ما درمی‌یابیم که کودک چگونه بر بر اثر خشم و ترس، پاسخی پرخاشگرانه به پدر داده است. این امر همچنین پدر را خشمگین‌تر می‌کند و هر دوی آن‌ها را در یک چرخۀ معیوب قرار می‌دهد. چرخه‌ای که در انتقال تکرار می‌شود، اما ممکن است ما بتوانیم آن را حل کنیم (در فرصتی دیگر در این باره بیشتر صحبت خواهم کرد). بنابراین بخشی از تاریخ در برابر دیدگان ما از نو زنده می‌شود.

بنابراین من می‌خواهم تلاش کنم تا بفهمم چه چیزی در زندگی بیمار گذشته است و از من خواسته شده است چه نقشی را بازی کنم. اگر آنچه دربارۀ گذشتۀ او می‌دانم به ذهنم بیاید و با لحظۀ اکنون مطابقت داشته باشد، آن‌ها را نیز در تعبیرهایم دخیل می‌کنم. این امر بدان معنا است که تاریخچه فرد، تا آنجایی که ما دربارۀ آن می‌دانیم، همواره در پس ذهن من است و مرا هدایت نمی‌کند. پیوند زود هنگام با تاریخچه می‌تواند یک حرکت دفاعی هم برای تحلیل‌گر و هم برای بیمار باشد. اما گمان می‌کنم در دراز مدت درک آنچه برای فرد اتفاق افتاده است، معنای آن و مشارکت بیمار در این امر، تنها برای من به عنوان تحلیل‌گر اهمیت ندارد. این امر برای بیمار نیز بسیار مهم است، چرا که او احساس می‌کند در ذهن تحلیل‌گرش تداوم دارد و تاریخچه‌اش در ذهن او است. من باور دارم که این امر به بیمار نوعی احساس انعطاف در درک و تعبیر خویش از تاریخچه‌اش ارزانی می‌کند و باعث می‌شود تا او احساس انسجام بیشتری بکند. همانطور که پیش‌تر اشاره کردم، من فکر می‌کنم این مسئله تاثیر بزرگی بر کلیت تغییر روانی دارد. از نظر من تغییر روانی اساسی از طریق بینش بیمار نسبت به روشی که الگوهای قدیمی را به کار می‌گیرد به دست نمی‌آید، هرچند که این آگاهی ممکن است مهم باشد. تغییر روانی آنگونه که من فکر می‌کنم به توانایی بیمار در احساس این که چرا و چگونه مانورها، اضطراب‌ها یا دفاع‌های خاصی را تجربه کرده یا در آن گرفتار شده است بستگی دارد و این امر نه در تکرار کردن صرف گذشته، که در بازسازی آن در فضای انتقالی رخ می‌دهد. فرآیند بازسازی بر تحلیل‌گر نیز تاثیر خواهد گذاشت، زیرا او به سمت نقش‌های مختلفی که باید ایفا کند کشیده شود، و از آنجایی که او تحلیل‎گر است باید نسبت به این امر آگاه بوده تا آنچه در حال رخ دادن و اجرا کردن است را بر زبان بیاورد. من سعی کردم این فضا را با مثال ارتباط کودک با یک پدر قلدر نشان دهم. همانطور که بیمار ابژه را درونی می‌کند، تحلیل‌گری که تحکم نمی‌ورزد ممکن است عصبانیت کمتری را برانگیزد، اعتماد بیشتری را به دست آورد و بنابراین به عنوان ابژه‌ای ملایم‌تر درونی شده و این امر به شل شدن چرخۀ معیوب قلدری و فشار منجر می‌شود. من معتقدم که این جنبه‌ای بسیار اساسی از دستیابی به تغییر روانی است، تغییراتی لحظه‌ای اما اثبات پذیر که در فضای انتقالی میان بیمار و تحلیل‌گر و در نتیجه در دنیای درونی بیمار رخ می‌دهند.

من می‌خواهم به مسئلۀ توضیحات تحلیلی بازگردم. ان‌ها نیز مانند تاریخچۀ بیان شدۀ بیمار در پس ذهن من قرار دارند. من دوست ندارم به طور خاص به بیماری توضیح دهم که مثلاً چرا از دفاع خاصی استفاده می‌کند، مگر این که ببینم در انتقال اتفاق خاصی رخ داده است؛ مثلاً بیمار چگونه ساکت و گوشه گیر شده است و چه چیزی باعث آن شده یا چه چیزی از آن حاصل می‌شود. هدف من این است که به هر دویمان نشان دهم چه چیزی در حال رخ دادن است و پویایی و تحرک حاضر را مشاهده کنیم، نه این که توصیح تئوریکی به بیمار بدهم، حتی اگر صحیح باشد. اگر به بیماران خود توضیحات کلی بدهیم یا به آنان نشان دهیم که گذشتۀ خود را تکرار می‌کنند، من گمان می‌کنم در ذهن آنان تبدیل به کسی می‌شویم که قصد دارد آنان را تغییر دهد، به جای این که تحلیل‌گری باشیم که قصد دارد تلاش کند تا در لحظه وارد فضای ذهنی او بشود. همانطور که پیش‌تر گفتم، من گمان نمی‌کنم که تعبیرهای ما تنها به آنچه در اتاق می‌گذرد مربوط باشد، بلکه من مایلم تا از این نقطه شروع کنم و شاید بعدها بفهمم و کمک کنم که بیمار نیز درک کند که چه ارتباطی بین فضای اتاق تحلیل و آنچه در زندگی‌اش، و در مشکلات و امیدهای اساسی‌اش وجود دارد.

در این مقالۀ کوتاه من بر اهمیت تحرک تاکید کرده‌ام، و اینجا لازم است این نکته را اضافه کنم که ذهن تحلیل‌گر می‌تواند از آنچه در اتاق درمان می‌گذرد به سوی جهان بیرون و گذشته نیز حرکت کند، اما من پیشنهاد می‌دهم که این درک باید از آنچه اینجا و اکنون می‌گذرد آغاز شود.


[1] pas de deux یک دوئت رقص است که در آن دو رقصنده، به طور معمول زن و مرد، با هم مراحل باله را اجرا می کنند.

خشایار داوودی‌فر
خشایار داوودی‌فر

کارشناس ارشد روانشناسی بالینی

کارشناس ارشد روانشناسی بالینی

یک نظر

  1. فاطمه عابدی پاسخ

    برای دوستایی که یوگا و مراقبه می کنند اینجا و اکنون فقط بر جایی و زمانی دلالت داره که بدن شون در اون در حال سپری کردنه…این مقاله خیلی خوب و ساده به ماجرا پرداخته … از انتخاب و ارائه تون متشکرم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *